پیمان نامه ی عجیب سه نوجوون

                                           به مناسبت هفته ی  دفاع مقدس 

                              
                                           
ای آسمانیان  : زمین جایتان نبود..!

تا حالا شنیدی دو نفر با هم پیمان ببندند که اگه هر کدومشون شهید شدند،روز قیامت اون یکی رو شفاعت کنه!
تو همین عصر و زمونه یه جایی تو همین کشور عزیزمون "ایران" سه تا رفیق نوجوون،ازون باصفاها،ازون آسمونیا،ازونایی که تو کلاس بندگی شاگرد اول بودند،با هم عهد و پیمانی عجیب می بندند،عهد و پیمانی که هر جامونده ای رو هوایی می کنه،هر دلداده ای رو حیرون میکنه!

علی سراج ، مجتبی سعیدی و احمد مختاری سه تا نوجوون مهدیشهری بودند که با هم پیمان بستند که هر کدومشون زودتر به کاروان شهدا ملحق شد،روز قیامت دو نفر دیگه رو شفاعت کنه اما تقدیر این بود که این سه نوجوون باصفا همه با هم در این پرواز آسمانی همسفر بشند!

خوش به حالشون! چه پیمان قشنگی!


          
    
کاش تو این بازار داغ دین فروشی و گناه ، ما هم با یه شهید پیمان می بستیم که دستمونو بگیره!
                                         "یادشان گرامی و راه روشن شان پر رهرو باد!"


        برای شادی روح همه ی شهدا یه صلوات ....مرسیA (35)

بزنم یا میزنی

http://teeteel.notkade.com/wordpress/wp-content/uploads/2012/07/father-son1.jpg


پدري دست بر شانه پسر گذاشت و از او پرسيد:
تو ميتواني مرا بزني يا من تورا؟
پسر جواب داد:من ميزنم
پدر ناباورانه دوباره سوال را تکرار کرد ولي باز همان جواب را شنيد
با ناراحتي از کنار پسر رد شد
بعد از چند قدم دوباره سوال را تکرار کرد شايد جوابي بهتر بشنود.
 پسرم من ميزنم يا تو؟
اين بار پسر جواب داد شما ميزني.
پدر گفت چرا دوبار اول اين را نگفتي؟؟؟
پسر جواب داد تا وقتي دست شما روي شانه من بود عالم را حريف بودم ولي وقتي ..
دست از شانه ام کشيدي قوتم را با خود بردي...

آقا دیب دارین ...؟!

(الهی ...چقد ناز میخنده ... فقط واسه خندش گذاشتمش :)

http://www.upload.alamto.com/img/asarat-labkhand.jpg


یارو زبونش می‌گرفته، میره داروخونه می گه : آقا دیب داری؟

کارمند داروخونه می گه: دیب دیگه چیه تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی؟

یارو جواب می ده : دیب دیگه. این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره.

کارمنده می گه : والا ماتا حالا دیب نشنیدیم. چی هست این دیب؟

یارو می گه : بابا دیب،دیب!


ادامه نوشته

نتیجه گیری

شرلوک هولمز کارگاه معروف ،و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند.
نیمه های شب هولمز بیدار شد و آسمان را نگریست ،بعد واتسون را بیدار کرد و گفت:نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه میبینی؟!
واتسون گفت: میلیون ها ستاره میبینم.
هلمز گفت چه نتیجه ای میگیری .؟

واتسون گفت: از لحاظ روحانی نتیجه میگیریم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم .... از لحاظ ستاره شناسی نتیجه میگیریم که زهره در برج مشتری است  پس باید اوایل تابستان باشد ....از لحاظ فیزیکی نتیجه میگیریم که مریخ در محاذات قطب است پس باید  ساعت حدود سه نیمه شب باشد ....

شرلوک هلمز قدری فکر کرد و گفت واتسون تو احمقی بیش نیستی نتیجه ی اول و مهمی که باید بگیری این است که چادر ما را دزدیده اند ....!!!

 

دفتر مشق...


http://sososite.org/wp-content/uploads/2012/02/3657690.jpg





معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا …
دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت: بله خانوم؟ 
معلم که از عصبانیت شقیقه‌هاش میزد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد: 
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن؟ ها؟! فردا مادرت رومیاری مدرسه می‌خوام درمورد بچه بی‌انضباطش باهاش صحبت کنم! 
دخترک چونه لرزونش رو جمع کرد … بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت: 
خانوم … مادرم مریضه … اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن… اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد … اون وقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه … اون وقت … اون وقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم … اون وقت قول میدم مشقامو بنویسم…
 

لذت ...

Orkut Scraps - Thank You

سلام .... عسیسای خود خود خودم ....امیدوارم دماغا چاق چاق باشه ....

خیلی از همتون ممنونم ..... هم نظراتتون که واقعا لطف دارین ..... و هم آپ های زیباتون که من لذت میبرم ..... 

و ...

بابت آپ قبلی معذرت .... نمی خواستم ناراحتتون کنم پس شرمنده .... در عوض سعی میکنم تو این آپ جبران کنم ........پس لطفا تا ته تهش بخونین .....


http://img.villagephotos.com/p/2005-11/1112574/zendegi.gif

1.

*گاهی وقتا

از کنار غصه ها باید رد شد و گفت ” میگ میگ ” ! 


* به یارو میگن طاقت شنیدن خبر بد داری ؟
میگه آره ، گفتن بابات مرد !

میگه: خاک تو سرت فکر کردم یارانه ها رو قطع کردن ! 


2.

در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان، چند وقتی بود که بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت 11 صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع و شدت و ضعف بیماری آنان نداشت.

این موضوع باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود، به طوری که بعضی آن را با امور ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و علت های متفاوت دیگر مرتبط می دانستند. کسی قادر به حل این مساله نبود که چرا درست روزهای یکشنبه ساعت 11 صبح بیمار این تخت میمرد. به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از بحث و تبادل نظر ، بالاخره تصمیم گرفتند که در اولین یکشنبه ماه، چند دقیقه قبل از ساعت 11 صبح همه پزشکان و پرستاران برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب در محل حاضر باشند.

بعضی چشم ها مانند چشم قورباغه بیرون زده بود و هیچ کس پلک نمی زد، بعضی دوربین فیلم برداری به دست داشتند و برخی هم .......

دو دقیقه به ساعت 11 مانده بود که، نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد.!! دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات یا ، یه چیزی تو مایه های دستگاه احیاء ( life support system) که برای بیمار خیلی حیاتی هست ، را از پریز در آورد و دو شاخه جاروبرقی خود را به آن زد و مشغول کار شد!

بعدشم طــلــــفکی ها اون بیمارا ..!!!!!!!



خدایا شرمنده ام ...



خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.
بنده: خدایا !خسته ام!نمی توانم.
خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.
بنده: خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.
خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان
بنده: خدایا سه رکعت زیاد است
خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان
بنده: خدایا !امروز خیلی خسته ام!آیا راه دیگری ندارد؟
خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله
بنده: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!
خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله
بنده: خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم
خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم

بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد

خدا:ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده، او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده
ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید
خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست
ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!
خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد
ملائکه:خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟
خدا: او جز من کسی را ندارد...شاید توبه کرد...


خدا میفرماید : بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری.

چند داستان ....




http://s1.picofile.com/file/6691912472/w0rsjl.jpg



چند داستان براتون گذاشتم .....اگه دوست دارین برید  ادامه مطلب ......



ادامه نوشته

چند حکایت خنده دار ....



این چند حکایت رو ....از کتاب لطایف و پندهای تاریخی نوشتم که جالب اند ......البته اگه تکراری نباشه ..... بهونه ای برای لبخند شماست ...


شکایت از همسر

زنی نزد سلطان آمده ، شکایت از شوهر خود کرد و گفت : این مرد عقل پابرجایی ندارد ، مال خود را تلف میکند و به من هیچ اعتنایی نمی کند .

سلطان گفت : به من چه .......؟

زن گفت : علاوه بر این از اعلی حضرت بد گفته ، از دولت و طرز حکومت مذمت می نماید .

سلطان گفت : خوب به تو چه ........؟


برای خوندن بقیه  برو ادامه مطلب ....


ادامه نوشته

چندحکایت پند آموز



چند حکایت  از کتاب لطایف و پند های تاریخی انتخاب کردم که براتون بنویسم ......شاید شما هم خوشتون بیاد ......


پیش بینی خردمندانه ابن سینا

روزی حکیم  و فیلسوف مسلمان ، ابوعلی سینا با شاگردش از راهی می گذشت . پسری را دید که خوشه ی انگور در دست دارد و توی راه آواز می خواند و دانه های انگور را به دهان می اندازد . بوعلی به شاگردش دستور داد که به دنبال  این پسر برود و هر جا که به زمین افتاد ، او را بخواباند و با دست روی سینه و شکمش بمالد تا خوب شود ........

شاگرد بوعلی دنبال آن پسر به راه افتاد . چند دقیقه نگذشت که بچه به زمین افتاد و نزدیک بود بمیرد .

شاگرد بوعلی او را خوابانید و با دست روی سینه و شکمش مالید تا خوب شود .

همه متعجب شدند و از استاد استادان پرسیدند : از کجا میدانستید  که این بچه چند دقیقه بعد مریض خواهد شد ......؟


برای ادامه ی این و خوندن حکایتای بعدی برو ادامه مطلب....


ادامه نوشته

بهونه


سلام به همه.....بازم یه بهونه گیرم اومد و آپ کردم......تو رو خدا تا آخر بخونید.....که سر این آپ کلی .....بدشانسی آوردم

     اول از همه عیدتون مبارک......امیدوارم هر روزتون نوروز باشه......                                       

هفت فروردین تولدم بود..... از تمام شما با معرفت ها کمال تشکر رو میکنم.....چیزا

     

و خلاصه من شدم 18ساله......   شبش که جشن تولد گرفتیم ، از بس خوب موندم از لحاظ ظاهری ، (شوخیدم هاااااا) مامانم برام شمع 17 ساله گرفته بود...... چه میشه کرد اینم شد خاطره........ حالا از کادوها بگذریم . البته من از کادو متنفرم....... هدیه دادن رو از هدیه گرفتن بیشتر دوس دارم........   به مناسبت جشن تولدم یکی از داستان هامو آپ میکنم......البته تو انتخاب عنوان ، رو کمک شما حساب میکنم......راستی من دو تا خواهرزاده ی شیطون دارم:مهدی که کلاس سومه و مهلا که سه سال دیگه میره مدرسه ...... اونا شیشم رفتن خونشون که یه استان دیگه هست.......خوشگلای خاله برای تولدم نامه نوشتن......حتی مهلا که مدرسه نمیره...... جالب اینجاست که وقتی مهلا نامه شو به من داد......هی اصرار میکرد بخون.......حالا مونده بودم خط خطی هاشو چه طوری ترجمه کنم.......البته آقا مهدی برام علاوه بر نامه، داستان هم نوشت.......   دست خطاشونو میخواستم آپ کنم......ولی از تو کامپیوتر پریده.........داستان مهدی رو آپ میکنم.......خوب دیگه پایین  داستان خودم و مهدی رو میتونید بخونید......ممنونم



تو خیابون داشتم میرفتم که ماشینم خراب شد و من مجبور شدم یه جا پارک کنم....با حالتی گرفته و ناراحت پیاده شدم و چون از خرابی ماشین سر در نمیاوردم موبایلمو از روی داشبرد برداشتم و زنگ زدم به امداد خودرو:

- سلام جناب خسته نباشید.....

- بله ماشینم دچار مشکل شده ....

- پس شما آدرسو یادداشت کنید.......

بعد که تلفن رو قطع کردم ، به ماشین تکیه دادم ؛ در همین لحظه چن تا پسر بچه ی مدرسه ای به طور متناوب از کنارم رد میشدند و با احترام و ذوق و شوق با من احوال پرسی میکردند و میرفتند.

همینطور داشتم تو دلم ، غر میزدم که؛ چه آدم بدشانسی ام و از خدا شکایت میکردم که به یه پسر بچه ی ده دوازده ساله که توی پیاده رو نشسته بود و وسایل واکس هم کنارش ، خیره شدم . موهای ژولیده و لباس نامرتب و قیافه ی لاغر مردنی اون نشون میداد که فقیر باشه . سرش پایین و به زمین خیره بود.پاهام منو به طرفش کشوند . با خودم گفتم تا اومدن امداد خودرو وقت دارم  . پس جلو رفتم و با لخندی روی لبام بهش گفتم :

- آقا پسر کفشای منو هم واکس میزنی....؟

بدون اینکه سرش رو بلند کنه ، گفت :

- البته....

بعد دستشو برد پشتش و یه دمپایی رنگ و رو رفته برداشت و جلوی پاهام گذاشت ؛ و در حالی که مشغول آماده کردن وسایل واکس زنی خودش بود ، گفت :

- لطفا اینا رو بپوشید تا من کفشاتون رو واکس بزنم....

بعد از پوشیدن دمپایی ها روی یه جعبه که کنار وسایل اون پسر بچه بود نشستم و به واکس زدنش نگاه کردم . در حال کار کردنش به من گفت :

- آقا شما مشهورید ؟

گفتم :

- برای چی می پرسی...؟

- آخه همه ی بچه هایی که از کنارتون رد میشدند ، همشون شما رو میشناختند و با اشتیاق باهاتون احوال پرسی میکردن....مگه شما مجری یا هنر پیشه اید....؟

- مگه منو تو تلویزیون دیدی.....؟

یه کم درهم شد و گفت :

- نه آقا ما تلویزیون نداریم....

هنوز جواب این سوالشو ندادم که دوباره پرسید :

- شما پولدارید ؟

با تعجب بیشتر گفتم :

- برای چی میپرسی ؟تیپم رو دیدی یا ماشینم رو....؟

بعد از مکث کوتاه ، سرشو بلند کرد و گفت :

- نه آقا من نابینا هستم....از اینجا فهمیدم که کفشتون نیاز به واکس نداره....

با خودم گفتم اون که میگه نابیناست ، پس از کجا میگه کفشم نیاز به واکس نداره ؟ ازش پرسیدم :

- از کجا فهمیدی ؟

- آخه وقتی واکس میزنم ، شُـتکه روی کفشتون ، روونه ؛ با خودم گفتم که حتما قبلا واکس زده بودید و بی خودی دارم واکسش میزنم....پس شما هم مشهورید ، هم پولدار ؛ درسته....؟

رفتم تو فکر....راستش من نه مشهورم نه پولدار....من یه معلم ساده ی بودم و اون پسر بچه ها هم شاگردام بودن...این اولین بار بود که فهمیدم کفشام تمیزن.....ماشینم هم یه پیکان قراضه ست...که از بس خراب میشه.....اعصاب برام نذاشته....

با حرفای اون پسر بچه فهمیدم....که مهم نیست با رفتن توی تلویزیون و داشتن ماشین و تیپ آن چنانی مشهور و پولدار باشم....مهم اینه که خودم رو باور داشته باشم......

 

حالا نوبت داستان مهدی ...خوشگل خاله هست: 


یکی بود یکی نبود . غیر از خدا هیچ کس نبود . روزی روزگاری ، در یک شهر بزرگ ، دختر کوچولویی بود که با مادرش به بازار رفت.

بعد از اینکه خرید کردند ، مادر دختر کوچولو متوجه شد که دخترش نیست . بعد خیلی ناراحت شد و به جستجوی دخترش مشغول شد . مغازه ها را دید و تا جایی که دخترش با او بود ، گشت .بعد متوجه شد که به دخترش گفته که : هر موقع که گم شدی ، یا به پلیس خبر بده و یا  یک تلفن پیدا کن و با آن به من زنگ بزن......

بعد به سراغ تمام تلفن ها(ی عمومی) رفت تا شاید دخترش را پیدا کند .بعد از چند ساعت دخترش را باز هم پیدا نکرد.بعد به سراغ پلیس هایی که در بازار گشت میزدند ، رفت تا دخترش را پیدا کند. به سراغ پلیس که رفت ، دخترش را دید که کنار پلیس ایستاده. خیلی خوشحال شد  و به کنار دخترش رفت و به او گفت :

دخترم کار خوبی کردی که به پلیس مراجعه کردی .دخترم از این به بعد یادت باشد که دست من را در بازار بگیری و اصلا به چیزی توجه نکن تا از این به بعد گم نشوی........

اعتقاد به عشق

                            

    

اعتقاد به عشق تا چه حد..؟

زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.

انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواشتر برو من می ترسم
مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!
زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم
مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری
زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی
مرد جوان: مرا محکم بگیر
زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟
مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی
سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه
روز بعد روزنامه ها نوشتند
برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.در این سانحه
که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد،
یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن
جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت
و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش
رفت تا او زنده بماند

چه عشق زیبایی....این در حالی است که خیلی ها برای زنده ماندن خود دست به هر کاری میزنند......ولی تنها عاشقان واقعی گویای  انسان هستن..........

داستان زیبا

 
[تصویر: 022211_0931_11.jpg]

                             


پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.

پسرک پرسید: «خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟»

زن پاسخ داد: «کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.»

پسرک گفت: «خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد.»

زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.

پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: «خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.» مجددا زن پاسخش منفی بود.پسر در حالی که لبخندی بر لب داشت

گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر…، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم.»

پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند.»


کمی تامل در این باره بد نیست.........