سلام به همه.....بازم یه بهونه گیرم اومد و آپ کردم......تو رو خدا تا آخر بخونید.....که سر این آپ کلی .....بدشانسی آوردم
اول از همه عیدتون مبارک......امیدوارم هر روزتون نوروز باشه......
هفت فروردین تولدم بود.....
از تمام شما با معرفت ها کمال تشکر رو میکنم.....
چیزا
و خلاصه من شدم 18ساله......
شبش که جشن تولد گرفتیم ، از بس خوب موندم از لحاظ ظاهری ، (شوخیدم هاااااا) مامانم برام شمع 17 ساله گرفته بود...... چه میشه کرد اینم شد خاطره........
حالا از کادوها بگذریم . البته من از کادو متنفرم....... هدیه دادن رو از هدیه گرفتن بیشتر دوس دارم........ به مناسبت جشن تولدم یکی از داستان هامو آپ میکنم......البته تو انتخاب عنوان ، رو کمک شما حساب میکنم...
...راستی من دو تا خواهرزاده ی شیطون دارم
:مهدی که کلاس سومه و مهلا که سه سال دیگه میره مدرسه ...... اونا شیشم رفتن خونشون که یه استان دیگه هست.......خوشگلای خاله برای تولدم نامه نوشتن......حتی مهلا که مدرسه نمیره...... جالب اینجاست که وقتی مهلا نامه شو به من داد......هی اصرار میکرد بخون.
......حالا مونده بودم خط خطی هاشو چه طوری ترجمه کنم.......البته آقا مهدی برام علاوه بر نامه، داستان هم نوشت.......
دست خطاشونو میخواستم آپ کنم......ولی از تو کامپیوتر پریده.........داستان مهدی رو آپ میکنم.......خوب دیگه پایین داستان خودم و مهدی رو میتونید بخونید.
.....ممنونم
تو خیابون داشتم
میرفتم که ماشینم خراب شد و من مجبور شدم یه جا پارک کنم....با حالتی گرفته و
ناراحت پیاده شدم و چون از خرابی ماشین سر در نمیاوردم موبایلمو از روی داشبرد
برداشتم و زنگ زدم به امداد خودرو:
- سلام جناب خسته
نباشید.....
- بله ماشینم دچار
مشکل شده ....
- پس شما آدرسو
یادداشت کنید.......
بعد که تلفن رو
قطع کردم ، به ماشین تکیه دادم ؛ در همین لحظه چن تا پسر بچه ی مدرسه ای به طور
متناوب از کنارم رد میشدند و با احترام و ذوق و شوق با من احوال پرسی میکردند و
میرفتند.
همینطور داشتم تو
دلم ، غر میزدم که؛ چه آدم بدشانسی ام و از خدا شکایت میکردم که به یه پسر بچه ی
ده دوازده ساله که توی پیاده رو نشسته بود و وسایل واکس هم کنارش ، خیره شدم .
موهای ژولیده و لباس نامرتب و قیافه ی لاغر مردنی اون نشون میداد که فقیر باشه .
سرش پایین و به زمین خیره بود.پاهام منو به طرفش کشوند . با خودم گفتم تا اومدن
امداد خودرو وقت دارم . پس جلو رفتم و با
لخندی روی لبام بهش گفتم :
- آقا پسر کفشای
منو هم واکس میزنی....؟
بدون اینکه سرش رو
بلند کنه ، گفت :
- البته....
بعد دستشو برد
پشتش و یه دمپایی رنگ و رو رفته برداشت و جلوی پاهام گذاشت ؛ و در حالی که مشغول
آماده کردن وسایل واکس زنی خودش بود ، گفت :
- لطفا اینا رو
بپوشید تا من کفشاتون رو واکس بزنم....
بعد از پوشیدن
دمپایی ها روی یه جعبه که کنار وسایل اون پسر بچه بود نشستم و به واکس زدنش نگاه
کردم . در حال کار کردنش به من گفت :
- آقا شما مشهورید
؟
گفتم :
- برای چی می
پرسی...؟
- آخه همه ی بچه
هایی که از کنارتون رد میشدند ، همشون شما رو میشناختند و با اشتیاق باهاتون احوال
پرسی میکردن....مگه شما مجری یا هنر پیشه اید....؟
- مگه منو تو
تلویزیون دیدی.....؟
یه کم درهم شد و
گفت :
- نه آقا ما تلویزیون
نداریم....
هنوز جواب این
سوالشو ندادم که دوباره پرسید :
- شما پولدارید ؟
با تعجب بیشتر
گفتم :
- برای چی میپرسی
؟تیپم رو دیدی یا ماشینم رو....؟
بعد از مکث کوتاه
، سرشو بلند کرد و گفت :
- نه آقا من
نابینا هستم....از اینجا فهمیدم که کفشتون نیاز به واکس نداره....
با خودم گفتم اون
که میگه نابیناست ، پس از کجا میگه کفشم نیاز به واکس نداره ؟ ازش پرسیدم :
- از کجا فهمیدی ؟
- آخه وقتی واکس
میزنم ، شُـتکه روی کفشتون ، روونه ؛ با خودم گفتم که حتما قبلا واکس زده بودید و
بی خودی دارم واکسش میزنم....پس شما هم مشهورید ، هم پولدار ؛ درسته....؟
رفتم تو
فکر....راستش من نه مشهورم نه پولدار....من یه معلم ساده ی بودم و اون پسر بچه ها
هم شاگردام بودن...این اولین بار بود که فهمیدم کفشام تمیزن.....ماشینم هم یه
پیکان قراضه ست...که از بس خراب میشه.....اعصاب برام نذاشته....
با حرفای اون پسر
بچه فهمیدم....که مهم نیست با رفتن توی تلویزیون و داشتن ماشین و تیپ آن چنانی
مشهور و پولدار باشم....مهم اینه که خودم رو باور داشته باشم......
حالا نوبت داستان مهدی ...خوشگل خاله هست: 
یکی بود یکی نبود
. غیر از خدا هیچ کس نبود . روزی روزگاری ، در یک شهر بزرگ ، دختر کوچولویی بود که
با مادرش به بازار رفت.
بعد از اینکه خرید
کردند ، مادر دختر کوچولو متوجه شد که دخترش نیست . بعد خیلی ناراحت شد و به
جستجوی دخترش مشغول شد . مغازه ها را دید و تا جایی که دخترش با او بود ، گشت .بعد
متوجه شد که به دخترش گفته که : هر موقع که گم شدی ، یا به پلیس خبر بده و یا یک تلفن پیدا کن و با آن به من زنگ بزن......
بعد به سراغ تمام
تلفن ها(ی عمومی) رفت تا شاید دخترش را پیدا کند .بعد از چند ساعت دخترش را باز هم
پیدا نکرد.بعد به سراغ پلیس هایی که در بازار گشت میزدند ، رفت تا دخترش را پیدا
کند. به سراغ پلیس که رفت ، دخترش را دید که کنار پلیس ایستاده. خیلی خوشحال
شد و به کنار دخترش رفت و به او گفت :
دخترم کار خوبی
کردی که به پلیس مراجعه کردی .دخترم از این به بعد یادت باشد که دست من را در
بازار بگیری و اصلا به چیزی توجه نکن تا از این به بعد گم نشوی........